تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد
سلام به همه آنها که این وبلاگ را میخوانند از هم کلاسی گرفته تا غیره ٬ آشنا و غریبه ٬ بزرگ و متوسط و بچه دار و خونه دار زنبیلتو بردار و بیار

القصه دوستان ما در ۶۹ بعضیشان اگر قیافه رفیق شفيق دوران تحصيل راببیند نمیشناسند حق هم دارند طفلکیها ! بعضیهایشان یک شاخ مو هم روی کله های مبارکشان نمانده آنها هم که مانده یک شبه !  نه ببخشید ده بیست ساله زمستانی شده  اينش بماند كه بنده به دليل معذوريتهاي فراوان كه اقلش بحث سن و سال است و مهمتر از آن ابتلا به اتهام تير نگاه ! نميتوانم تصوير  خانمها را به تصور شما بياورم

میگفتم : دوستان ما در ۶۹ امروز اصلا وقت ندارند با دیروز خودشان بنشينند خلوت کنند ببینند ای بابا ۲۰ سال گذشت مگر چقدر دیگر مانده ؟ سرجمع سن کلاس را هم بگیری ۳۰ سال!  خدا بدور یعنی سی سال دیگر ممکن است این وبلاگ عمر کند ؟ عمراً ! مگر اینکه مرام ۶۹ ایها همچنان پایدار بماند و انشاءالله نوادگان ۶۹ راه پر افتخار پدران و مادرانشان را ادامه دهند الغرض و بی غرض ! نوشتم كه سر درد دل شما باز شود وگرنه اگر بحث دل درد بود كه سرو کارمان میافتاد اول به ابراهیمی و جلالیان ودیگر برو بچ داخلی نهایتا کاری از دستشان بر نمی آمد میفرستادنمان پیش شروین و دیگر برو بچ جراحی آخرش هم امینی وبر وبچ روان یک انگ هم بهمان میچسباندند ! براي همين چشممان روشن و دندمان نرم خودمان باید از همان اول میفهمیدیم که رودل کردیم و باید جوشانده عناب میخوردیم  !

میگفتم :  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای ۶۹ ایها ما نمیدانیم کدامتان این مطالب را میخوانید هرروزی که  کنتور این وبلاگ شماره های زیادی را نشان میدهد ٬  هی پیش خودمان فکر میکنیم این داریوش ناقلا میخواهد سر ما را شیره بمالد و برای آنکه نطق ما کور نشود هی میرود داخل وبلاگ و میآید بیرون برای همین کنتور تند تند شماره میاندازد و بعدش اين داريوش ناقلا مرتب پیام میدهد  که خطرناکه حسن ! اگر ننویسی همین کور سوی امید که ۶۹ ایها  یک وقتی دور هم جمع شوند از دست میرود ! بنویس ! جان داريوش بنويس جان هركه دوست داري بنويس ! ببین چقدر با مرامند بازدیدشان رسیده به۱۱۵  نفر یعنی چند تا دیگه بیان تو همه کلاس اینجان ! حالا برای آینکه این توطئه را خنثی کنیم بهترين روش اين  است كه حضور سبز خود را( ببخشید اصلا منظور سیاسی ندارم شما حضور آبي و قرمز خودرا ) اعلام كنيد البته این پیشنهاد را به یک هم کلاسی که دادم پرسید یعنی چطوری نظر بدهیم ! با عذر خواهی از اینکه بنده لیاقت آموزش بزرگان را ندارم ! خودم که میخواهم نظر بدهم میروم قسمت نظرات یکبار کلید میکنم ٬ یک جعبه نظرات باز ميشود آنجا نظرم را مينويسم خواهشا براي تنوير افكار عمومي وقتي ميخواهيد دكمه ارسال را بزنيد خيلي پيامتان را خصوصي نكنيد ما اينجا اين حرفها را نداريم همه محرمند

حالا بقيه دل درد و هر دردي براي بعد   

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت |

یادتون هست وقتی خبرنامه انگلیسی 69 منتشر شد چه الم شنگه ای راه افتاد؟

انجمن اسلامی: ذاکری! بیا این رو برامون بخون ببینیم چی نوشتی!

دکتر کاظمینی: فعالیت های فوق برنامه میبایست هدفمند باشه.

دکتر رفعتی: تو خبرنامه تون بنویسین که بچه های 69 تو امتحان تقلب میکنن!

دخترها: در این خبرنامه به خانمها توهین شده در صورتیکه اونها اگر مجله نمیخونن نمره هاشون که بهتره!

ذوالفقاری: این کار باعث از بین رفتن زبان فارسی میشه!

..............

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت |

نزديك بود سرسام بگيريم ! كلاس بيشتر از مفاهيم محو حركات او شده بود با آن قد بلند و صورتي كشيده مثل دونده هاي ماراتون سرش را پايين گرفته بود و هماهنگ با دستانش كه بالا و پائين ميرفت عرض كلاس را به سرعت راه ميرفت و يك ريز سخن ميگفت !

     هر چند يك بار هم تصاوير كج و معوج و نوشته اي را بر تخته سياه رسم ميكرد

      تازه آمده بود يزد به عنوان ضريب كا هيئت علمي

دكتر خوئي - استاد پاتو لوژي اهل مشهد  
+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت |

- لطفا ساكت

- خواهش ميكنم آرام باشيد

- تورا به خدا صبر كنيد تا من بخوانم

- سعيد لطفا روي وايت برد علامت بزن

- اول اسم كانديداها رابنويس

سعيد صدريان- حميد رضا جلاليان – مهدي تقوي  

.... اين اسامي ازصبح روي وايت برد نوشته بود با كلي تبليغات ... فلاني را من بزرگ كرده ام .... ( مادرش ) ....ما همه به فلاني راي ميدهيم (.....)

علامت بزن ......

سعيد صدريان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - راي سفيد- مهدي تقوي  - سعيد صدريان -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -  صدريان – مهدي تقوي  – راي سفيد -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - جلاليان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -راي سفيد -  .......

به تعداد دخترهاي كلاس اراء سفيد از صندوق درآمد

چرا ؟

اگر کلاس ما هم شورای نگهبان داشت این اتفاقات حتما نمی افتاد

یعنی چه که کاندیداد شب قبل از انتخابات برود خوابگاه برای تبلیغ و رای جمع کردن

چه معنی میدهد از ابزارهای تبلیغات غیر متعارف روی وایت برد کلاس صحبت کنند

اصلا مگر میشود کاندیدا قولی بدهد که در چارچوب وظایف و انتظاراتش نیست ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه سوم اسفند 1388 و ساعت |

گفت :‌ پسر! (خودتان قيافه يك آدم متعجب را تصور كنيد )  يك كلت بود  از اينا كه تهش خشاب ميخوره !  فقط زمان سربازي  براي آموزش ديده بودم !‌جاسازي شده بود لاي يك كتاب ، درست مثل فيلمهاي سينمايي !

وقتي تعريف ميكرد  چشمهايش شده بود مثل مريضهاي گريوزي ! باورش نميشد يك نفر هر روز يك كتاب دست بگيرد بيايد دانشگاه هيچ وقت هم لاي كتاب را باز نكند !

 فضوليش گل كرده بود وقتي نادر خواب بود رفته بود ببيند اين چه كتابي است !

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت |
آن روزها در یزد یک دانشجوی مجرد  مجرم شناخته میشد و اگر چند تاشون (بخصوص از نوع شهرستانی)قرار بود یک جا جمع شده و خانه ای اجاره کنند صاحبخانه میبایست یا آدم خیلی پول دوستی میبود و یا خانه اش آنقدر داغون بود که کس دیگری آن را اجاره نمیکرد. خلاصه ما هم با کلی بدبختی خانه ای اجاره کردیم که اگر سر دانشجوهای امروزی را ببرند حاضر نیستند در آن زندگی کنند

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |

صداي پيكور و تراكتور بهانه اي بود براي گوش ندادن حرفهاي اساتيدي كه مي آمدند و ميرفتند

سقف ساختمان روبروي پنجره كلاس 69 در ترم دوم به بعد به دليل آنكه عمله يادش رفته بود چقدر ماسه ببرد پشت بام ،‌ ريخته بود پائين !!!

حالا ما بايد تاوان بي مبالاتي آن عمله نادان !!! را پس ميداديم

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت |

 او: سلام حال شما خوبه

من : عليك سلام بد نيستم

او : ببخشيد يك سئوال داشتم

من : بفرمائيد بنده در خدمتم

او : اشكالي نداره من با خانومم تو دانشگاه قدم بزنيم و كنار هم باشيم ؟

من: نه !! چرا اين سئوال رو ميپرسي ؟

او :  هيچي ! گفتن انجمن اسلامي گير ميده و ما هم نگران بوديم نكنه اين كار از نظر شما خلاف باشه

من : حالا اينها كه گفتي چه ربطي به من داشت

او : مگه شما انجمني نيستي ؟!!

 ...... دانشجوي اهل ايران . مشغول درس در بوسني كه جنگ بالكان آنها را روانه ايران كرده بود نميدانم چرا سراغ من آ مده بود  ........
+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 و ساعت |

من که همیشه دست و پا شکسته به کلاس میرفتم با وجود آنکه ژنتیک را پاس کرده بودم ۲ مرتبه در طی دو ترم دیگر سر کلاس ژنتیک آقای دکتر قیاسوند حاضر شدم. البته راستش را بخواهید هیچ یاد نگرفتم و جذابیتی که حقیر درس گریز را به این کلاس کشانید روش بسیار جذاب استادش بود. آنوقت دلم میسوخت که در شهرهای بزرگ انسانهای بزرگی را توان دید که در شهرهای کوچک نمیتوان

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت |
امروز روز خوبی بود. بالاخره پس زنگ زدن به بیش از ۳۰ شماره تلفن توانستم خانم دکتر معصومه داستانپور را در یک مرکز بهداشتی درمانی در شاهین شهر بیابم. البته او گم نشده بود بلکه این ما بودیم که در لاک پر مشگل زندگی خود فرورفته ایم و خود را در بی خبری از او نگاه داشته ایم. دانشجویانی که برای دوستانشان به هر شکلی مایه میگذاشتند اکنون حتی از سرنوشت همکلاسیشان نیز بیخبرند چه رسد به آنکه با او همدردی کرده باشند. او غم جانکاه از دست دادن همسرش را تحمل کرد و هیچ تسلیتی هم نشنید. یادمان باشد که همه ما در قبالش کوتاهی کرده ایم
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM