گفت : پسر! (خودتان قيافه يك آدم متعجب را تصور كنيد ) يك كلت بود از اينا كه تهش خشاب ميخوره ! فقط زمان سربازي براي آموزش ديده بودم !جاسازي شده بود لاي يك كتاب ، درست مثل فيلمهاي سينمايي !
وقتي تعريف ميكرد چشمهايش شده بود مثل مريضهاي گريوزي ! باورش نميشد يك نفر هر روز يك كتاب دست بگيرد بيايد دانشگاه هيچ وقت هم لاي كتاب را باز نكند !
فضوليش گل كرده بود وقتي نادر خواب بود رفته بود ببيند اين چه كتابي است !


