تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

....... چندان تناوري و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل مي افتد

نزديك بود از سكوي جلو كلاس بيافتد پائين ! بي اختيار و ناگهان همه كلاس  به سمت جلو نيم خيز شدند وقتي نگاهش از آسمان بالاي سرش كه سقفي بيشتر نبود و به آن اشاره ميكرد با قدمي به جلو،  ناگهان به زير آمد!

....  واقعا نزديك بود كلاه خيال از سرش سقوط كند

و با دستانش درختي را تصوير كرد ....

هيچ شاخه اي نيست

كه شكوفه سرخ ندارد

و اگر ندارد

شاخه نيست

هيزمي است ناروا بر درخت مانده

بي شك با همه اساتيد فرق داشت و تا كنون هم مثلش را تجربه نكرده ايم زيركانه خود را فرزند آخوند ميخواند و ما آخرش نفهميديم اين براي او افتخار است يا موضوعي براي آنكه نكته هاي نغز اعتراض محترمانه خود را بيان كند . هنوز مجرد بود و به قد و بالايش نميخورد  از درس او فقط خاطرات استادش مانده و fc كه دو شاخه بود هم كلاسيها كلي تلاش كردند كه به عقد يك استاد درآورندش و حريف نشدند مدتي پيش او را با پسرش كه بسيار هم مودب بود در امام زاده عبدالله بافق ديدم بر سر خاك پدرش رفتيم كه از اهالي علم بود و عمويش كه روزگاري بافق بود و مير غني زاده  و حاجي قنبر پاسدار با آن ريش بلند و معروفش ( اين تكه اش را گذاشتم براي يزديهايي كه او را ميشناسند )  

پايان سخن

پايان من است

تو انتها نداري...

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت |

 

سلام داوود سلام داريوش سلام . . .. .

معلوم بود سلامش بوي طمع دارد ! اندكي كه از ايستادنش گذشت

گفت : ميخواهم پنج شنبه شب در خانه امان دعاي كميل بخوانم همه شما و كلاس و بقيه را دعوت كنم

گفتيم: خوب است و ما هم كمكت ميكنيم خنده بر لبانش نشست و تشكري

 گفت:  با اين حساب اسباب پذيرايي را آماده ميكنم ميماند شام كه بايد فكر اساسي كنم ! به نظر شما خوب است از رئيس دانشكده  كمك بخواهيم  ؟

گفتيم:  بد نيست

گفت: رفته ام و صحبت كرده ام نظرش اينست كه مصالح از شما پخت از ما

احمد با چشمان پر از تعجب گفت :  به ما چه تو ميخواهي شام بدهي !

گفت : اما من فكرش را كرده ام قرار شد برنامه سلف را عوض كنند و براي پنج شنبه به جاي دو شنبه مرغ بپزند شما ژتونهايتان را بدهيد مرغهايش را ميدهيم آشپزخانه برايمان يك چلو مرغ اساسي بپزد

مجبور شديم براي پنج شنبه شب دعاي كميل در خانه علي صالحي ژتون بخريم و خيرات كنيم

همه دخترهاي كلاس را هم دعوت كرده بود دعا

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت |

اين دكه از اون دكه ها نيست اينجا نمره خيرات نميكنند بايد درس بخوانيد

از پشت ميز در حاليكه كتاب چند صد صفحه ايش را كه ريز ريز به لاتين نوشته بود و پر بود از خط و زاويه و كسر وفرمول در مقابل داشت از بالاي عينك ته استكاني در حاليكه بوي كاپتان بلاكش سالن را پر كرده بود و با یک دست پيپش را نگه داشته بود به شاگردان زرنگ 69 كه براي طلب نمره دورش را گرفته بودند اين گونه ميگفت !   اما  آخرش نفهميديم آن همه سواد واقعا لازم بود براي تدريس دو واحد درس كه از كل مطالبش فقط اشعه ايكس نرم به يادمان مانده !  آنهم به لطف مسعودي پيرمرد كلاس كه يك گنجشك زبان بسته را گذاشت داخل دستگاه كه اسكلتش را ببينيم؟!

وقتي نمره ها بر تارك  برد درخشيد بيشتر به او ارادت پيدا كرديم ! همه را برده بود روي نمودار و تنها درسي كه آن ترم هيچكس از آن نيافتاد درس سخت فيزيك پزشكي بود

براي سلامتيش دعا كنيد كه بستري است

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت |

بسم الله الرحمن الرحيم
بِاسْمِ اللّهِ الَّذِي لا أَرجو إِلاّ فَضْلَهُ، وَلا أَخْشى إِلاّ عَدْلَهُ، وَلا أَعْتَمِدُ إِلاّ قَوْلَهُ، وَلا أُمْسِكُ إِلاّ بِحَبْلِهِ، بِكَ أَسْتَجِيرُ ياذا العَفْوِ وَالرِّضْوانِ مِنَ الظُّلْمِ وَالعُدْوانِ، .............

 برادران عزيز ( منظور او دانشجويان كلاس 69 بود ) اين ها چه بود كه من خواندم

رضاي ابهت ! بچه درس خون كلاس كه ضيا شاخ در آورده بود وقتي شنيده بود دو بار آناتومي را در تابستان دوره كرده جواب داد دعاي روز يك شنبه . و درست گفت

اما برادران عزيز ! (يادم رفت بنويسم آنروز هيچ خواهري آنجا نبود كه همينش اول باعث تعجب بود )ميدانيد كه دانشگاه محل علم است و تحصيل و ........... خواهران شما( منظور او دخترهاي هم كلاسي بود )  شاكيند از تير نگاهي كه بر جانب ايشان رها ميشود

همهمه بر پا شد در كلاس  و ناگهان اعتراض كه اين چه حرفي است و اين چه سخني است همه بر هم گمان بد خواهند برد اينجا دانشگاه است و شما حق نداريد اين حرفها را بيان كنيد تير نگاه كدام است و ما بناست كه سالها كنار هم درس بخوانيم و اينحرفها چيست كه شما ميزنيد و . . .  

بعدها كه بيشتر با دكتر شريفي مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه ورودي 67 از گيلان كه بلافاصله ترم بعد جايش را داد سيد مير محمدي آشنا شدم به روحيات لطيف و مخلصانه اش بيشتر پي بردم بنده خدا به اعتراض هم كلاسيهاي دختر كه پسرهاي كلاس چشم چرانند خواسته بود مثلا ارشادي كند كه كلا بدتر شد ..... 

عجب كلاسي بود . . . .. .

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت |

صداي فرود امدن جزوه بر سر همكلاسي جلويي همه را به بهت و سكوت برد !‌

ض -اگر تو كلاس بيو شيمي هم بودي حرف ميزدي ؟؟

بيشتر از هم كلاسي ها استاد ! هاج و واج كه اين چه حركتي بود كه اين بچه از خود بروز داد ؟

اجنه هم احتمال اين اتفاق را در كلاس ! برابر اتفاقي از جنس بروز جنگ جهاني دوم ميدانستند ، وقتي كه هم كلاسي جلويي  به خود آمد با همان  نگا ه كه تعجب از آن ميريخت جوابش داد

ش - آره تو كلاس بيوشيمي هم حرف ميزنم به شما چه ربطي دارد ؟

ض - به من چه ربطي دارد ؟ بعد از كلاس حاليت ميكنم !!

ش- باشه بعد كلاس منتظريم حاليمان كني

بعد كلاس از قرار معلوم هردو فراموش كرده بودند چه شده حالا چرا من اين خاطره را يادم آمد خدا ميداند

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM