تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

 

آقا دوچرخه ات را دوازده هزار تومن ميخريم !! تو هم كه يازده هزار تومن بيشتر پول نداده اي اصلا نميخواهد پول خريدش را بدهي هزار تومان به تو ميدهيم سهميه دوچرخه ات مال ما

مثلا دانشگاه آمده بود به دانشجويان پسر براي اياب و ذهاب داخل شهر كمك كند ! البته بي تاثير هم نبود چند نفري توانستند با كلي رايزني از بچه يزديهاي اهل حساب وكتاب و همكلاسيهاي غير يزدي چند دوچرخه جفت و جور كنند و يك معامله شيرين! و آخرش از هر دوچرخه 4 يا 5 هزار تومني كاسبي كنند

براي دانشجوي در غربت همين هم غنيمتي است

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت |

به همه شما تبريك ميگويم و اميدوارم نيكبخت باشيد! انگشت اشاره را به منتها اليه سمت راست سالن نشانه رفت و گفت : آن گوشه هم ليلي ومجنون نشسته اند !راستي چرا بقيه شما خانمهايتان را نياورده ايد؟ اشاره استاد ميرغني زاده به ايرواني منش بود و همسرش كه گوشه سالن نشسته بودند 

 در اين جشن ازدواج 69 بعد تابستان 72 فقط آنها مجردي نيامده بودند

دامادها وفائي نسب – فرخي – نجفي – ایروانی منش ( داماد ۶۹) – شامحمدي – وطني - .. بدون همسران !

ماندگارترین بخش برنامه پذیرائی بود و جلو سالن میزی پر از شیرینی و میوه و ... با یک دلیل مشخص! مسئول پذیرائی از لرستان بود

 تابستانها فرصت خوبي بود براي همه كار حتي ازدواج  

عکسهای مراسم  

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت |

دوستان ۶۹ گویا به بیماری برگزاری مراسم مبتلا شده بودند و هیچ مناسبتی را جا نمی گذاشتند. برای هرکاری هم آنقدر انرژی صرف میکردند که بهتر از آنها کسی قادر به انجامش نبود. از جمله اینها گردهمایی بسیج بود که اینک تنها برشور آن در اختیار من است.

 

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |

دوران دانشجویی پر بود از خواستگاری هایی که به هیج جا نمی رسید. بعضی از بچه ها متخصص این کار بودند و بعضی اصلا توی باغ تشریف نداشتند. هر وقت اوقات کسی تلخ بود و به اصطلاح دپرس تشریف داشت میفهمیدیم  سرش به سنگ خورده. دوران دانشجویی که تمام شد یکی از دوستان همکلاسی گفت  دوران دانشجویی تنها دوره ای از زندگی است که میتوان هر کاری را با کمترین ضرر انجام داد از جمله خواستگاری!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |

بنده خدا دخترك دانشجو را با چشمهاي گريان روانه كرده بود سروقت تنهائي خودش !! آخر يك نفر نبود به اين دخترک بگويد قبل از اینکه با پسرک موبور کلاس ما سخنی بگوید برود پرس و جويي ! سئوالي ! از هم كلاسيها ! از هم خانه ايهاش كه همين نزديك دانشگاه خانه گرفته بودند  ! صاف رفته بود به پسرك  موبور  كلاس ما اظهار علاقه كرده بود ! باورش نميشد يك نفر جوابش دهد كه

!!من از اين قرتي بازيها خوشم نمي آيد !!

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM