تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

گفت :‌ پسر! (خودتان قيافه يك آدم متعجب را تصور كنيد )  يك كلت بود  از اينا كه تهش خشاب ميخوره !  فقط زمان سربازي  براي آموزش ديده بودم !‌جاسازي شده بود لاي يك كتاب ، درست مثل فيلمهاي سينمايي !

وقتي تعريف ميكرد  چشمهايش شده بود مثل مريضهاي گريوزي ! باورش نميشد يك نفر هر روز يك كتاب دست بگيرد بيايد دانشگاه هيچ وقت هم لاي كتاب را باز نكند !

 فضوليش گل كرده بود وقتي نادر خواب بود رفته بود ببيند اين چه كتابي است !

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت |
آن روزها در یزد یک دانشجوی مجرد  مجرم شناخته میشد و اگر چند تاشون (بخصوص از نوع شهرستانی)قرار بود یک جا جمع شده و خانه ای اجاره کنند صاحبخانه میبایست یا آدم خیلی پول دوستی میبود و یا خانه اش آنقدر داغون بود که کس دیگری آن را اجاره نمیکرد. خلاصه ما هم با کلی بدبختی خانه ای اجاره کردیم که اگر سر دانشجوهای امروزی را ببرند حاضر نیستند در آن زندگی کنند

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |

صداي پيكور و تراكتور بهانه اي بود براي گوش ندادن حرفهاي اساتيدي كه مي آمدند و ميرفتند

سقف ساختمان روبروي پنجره كلاس 69 در ترم دوم به بعد به دليل آنكه عمله يادش رفته بود چقدر ماسه ببرد پشت بام ،‌ ريخته بود پائين !!!

حالا ما بايد تاوان بي مبالاتي آن عمله نادان !!! را پس ميداديم

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM