تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

یادتون هست وقتی خبرنامه انگلیسی 69 منتشر شد چه الم شنگه ای راه افتاد؟

انجمن اسلامی: ذاکری! بیا این رو برامون بخون ببینیم چی نوشتی!

دکتر کاظمینی: فعالیت های فوق برنامه میبایست هدفمند باشه.

دکتر رفعتی: تو خبرنامه تون بنویسین که بچه های 69 تو امتحان تقلب میکنن!

دخترها: در این خبرنامه به خانمها توهین شده در صورتیکه اونها اگر مجله نمیخونن نمره هاشون که بهتره!

ذوالفقاری: این کار باعث از بین رفتن زبان فارسی میشه!

..............

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت |
آن روزها در یزد یک دانشجوی مجرد  مجرم شناخته میشد و اگر چند تاشون (بخصوص از نوع شهرستانی)قرار بود یک جا جمع شده و خانه ای اجاره کنند صاحبخانه میبایست یا آدم خیلی پول دوستی میبود و یا خانه اش آنقدر داغون بود که کس دیگری آن را اجاره نمیکرد. خلاصه ما هم با کلی بدبختی خانه ای اجاره کردیم که اگر سر دانشجوهای امروزی را ببرند حاضر نیستند در آن زندگی کنند

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |

من که همیشه دست و پا شکسته به کلاس میرفتم با وجود آنکه ژنتیک را پاس کرده بودم ۲ مرتبه در طی دو ترم دیگر سر کلاس ژنتیک آقای دکتر قیاسوند حاضر شدم. البته راستش را بخواهید هیچ یاد نگرفتم و جذابیتی که حقیر درس گریز را به این کلاس کشانید روش بسیار جذاب استادش بود. آنوقت دلم میسوخت که در شهرهای بزرگ انسانهای بزرگی را توان دید که در شهرهای کوچک نمیتوان

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت |
امروز روز خوبی بود. بالاخره پس زنگ زدن به بیش از ۳۰ شماره تلفن توانستم خانم دکتر معصومه داستانپور را در یک مرکز بهداشتی درمانی در شاهین شهر بیابم. البته او گم نشده بود بلکه این ما بودیم که در لاک پر مشگل زندگی خود فرورفته ایم و خود را در بی خبری از او نگاه داشته ایم. دانشجویانی که برای دوستانشان به هر شکلی مایه میگذاشتند اکنون حتی از سرنوشت همکلاسیشان نیز بیخبرند چه رسد به آنکه با او همدردی کرده باشند. او غم جانکاه از دست دادن همسرش را تحمل کرد و هیچ تسلیتی هم نشنید. یادمان باشد که همه ما در قبالش کوتاهی کرده ایم
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت |

وقتی داشتیم از سرمای زمستان سرد سال 69 منجمد میشدیم، آقا وحید ذوالفقاری و پدر بزرگوارش با چند گالن نفت به دادمان رسیدند. این مهربانی شان خیلی چسبید و احساس فلک زدگی در یک شهر غریب را کمی از وجودمان زدود. با وجود آنکه هنوز ترم اول بودیم و توقعی وجود نداشت که بچه های یزدی با ما ارتباطی نزدیک برقرار کنند اما چند نفرشان از همان آغاز الفتی جاودانه را بنا نهادند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت |

ترم اول آنهنگام که سرمای سوزناک کویر حالمون رو جا آورد فهمیدیم  نفت چیز خوبی است. آن وقتها نفت سهمیه ای بود و ما محروم از آن. در اتاقی که هر چهارطرفش در و پنجره فلزی داشت و دمای آن معادل دمای حیاط بود چهار کپه در چهارگوشه اتاق به چشم میخورد که جلوی هر توده یک کتاب پهن شده بود. هریک از هم اتاقی ها کل لحاف و تشکشان را روی خودشان انداخته بودند و مثل یک لاک پشت فقط سرشان را از یک روزنه بیرون میاوردند تا کتاب را ببینند. وقتی کارد به استخوان میرسید ورزش کردن بهترین راه گرم شدن بود....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت |

دوستان ۶۹ گویا به بیماری برگزاری مراسم مبتلا شده بودند و هیچ مناسبتی را جا نمی گذاشتند. برای هرکاری هم آنقدر انرژی صرف میکردند که بهتر از آنها کسی قادر به انجامش نبود. از جمله اینها گردهمایی بسیج بود که اینک تنها برشور آن در اختیار من است.

 

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |

دوران دانشجویی پر بود از خواستگاری هایی که به هیج جا نمی رسید. بعضی از بچه ها متخصص این کار بودند و بعضی اصلا توی باغ تشریف نداشتند. هر وقت اوقات کسی تلخ بود و به اصطلاح دپرس تشریف داشت میفهمیدیم  سرش به سنگ خورده. دوران دانشجویی که تمام شد یکی از دوستان همکلاسی گفت  دوران دانشجویی تنها دوره ای از زندگی است که میتوان هر کاری را با کمترین ضرر انجام داد از جمله خواستگاری!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |
برد آزاد دانشکده داستان مفصلی داره که بایست دکتر جواد فرخی ازش یه رمان بنویسه. ورود دکتر فرخی و تفکر بلندش و فضای نیمه مناسبی که اون موقع بوجود اومده بود باعث شد برد آزاد انجمن اسلامی با مدیریت دکتر فرخی افتتاح بشه.  دکتر طرهانی که همه کاره انجمن حساب میشد با قدرتی که داشت راه افتتاح این برد رو باز کرد و بدین ترتیب الم شنگه جدیدی توی دانشگاه راه افتاد. برد تبدیل شد به زبون دانشجوهایی که نه هیچ راه دیگه ای برای ابراز عقایدشون وجود داشت و نه اصلا ابراز عقیده رو بلد بودن. برد آزاد اغاز راهی بود که به همه یاد میداد میشه حرف هم زد و میشه هر بار بهتر از قبل حرف زد. 

از اولین مطالبی که توی برد زده شد چرخه قربس(همون چرخه کربس خودمون) بود که توسط دکتر رامین خدابنده لو تهیه و توسط من بازنویسی شد. شاید دلیل به مضحکه گرفتن این چرخه اون همه اسم دور و درازی بود که حفظ کردنشون رو به کار حضرت فیل تبدیل میکرد. البته شاید حالا این چرخه و عباراتش خیلی بیمزه باشه ولی اون موقع برای ما که تونسته بودیم این چرخه لعنتی رو حسابی مسخره کنیم خیلی با مزه بود.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت |
من عاشق صنعت و بخصوص الکترونیک و کامپیوتر بودم. کامپیوتر اون موقع فقط مختص بچه پولدارها بود و من که جزء اونها نبودم با کتاب خوندن اطلاعات خودم رو در این حیطه کامل میکردم. وقتی میدیدم بچه هایی که دارن از دانشگاه بیرون میرن ولی معذرت میخوام یه قاز هم از کامپیوتر نمیدونن خیلی حرص میخوردم. یه همین جهت تصمیم گرفتم توی پاویون آقایون و خانمها و رزیدنتها سه تا اتاق مختص کامپیوتر جور کنم که بچه ها تو اوقات فراقتشون به این ابزار جدید ور برن و ترسشون بریزه!! مدیر بیمارستان رهنمون  اون موقع خیلی به من کمک کرد اما مشکل اصلی حالا خود کامپیوتر بود. نتیجه چندین جلسه با آقای دکتر وحیدی( معاونت پژوهشی وقت) و آقای دکتر بشارتی( ریاست وقت) این بود که بالاخره قرار شد یک دستگاه کامپیوتر خریداری بشه. اون کامپیوتر خریداری شد و یکراست به انبار منتقل شد و این داستان اونقدر طول کشید که درس من تموم شد......

 میدونم که خود این نامه دیگه لطفی نداره اما مهر و امضاهای روی نامه یاد آور کلی خاطره از رزیدنتها و بچه های اون موقع است!

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
وقتی قرار بود وارد دوره بالینی بشویم اداره آموزش برامون کارتهای سینه تهیه کرد که به هیچ وجه من الوجوه روی سینه بند نمیشد. از همه خنده دارتر سنجاق قفلی بزرگش بود که به درد لحاف میخورد تا کارت سینه. البته ما هم که کلا از نظم و انضباط بدمون میومد اشکالات اون رو بهونه میکردیم و هیچ وقت کارت رو روی جیب روپوشمون آویزون نمیکردیم. شاید هیچ وقت دوست نداشتیم بیمارانمون ما رو به چشم دانشجو -یعنی همون چیزی که بودیم- نگاه کنن 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
هیچ یادتون هست اولین خبرنامه کلاس چه بلم بشویی در دانشگاه راه انداخت؟ این ایده آقای دکتر تیموری بود و مطالب اون هم توسط خوشون نوشته شد. در زمانی که نشریه دانشجویی اصلا معنایی نداشت یک چنین اقدامی فراتر از سطح دانشگاهمون بود. زمانیکه این خبر نامه منتشر شد اولین مطلبی که ذهن خیلی ها رو درگیر کرد این بود که ممکنه خیلی چیزهای دیگه رو هم توی خبر نامه بنویسن. خلاصه چاپ اون تلنگری بود به همه روسا و همین محافظه کاری فضای اون موقع دانشگاه باعث شد موضوع خیلی مهمتر از اونی که بود  جلوه کنه.

یادم هست بعد از امتحان فیزیولوژی آقای دکتر رفعتی که خبرنامه رو خیلی جدی گرفته بود گفت که حتما تو خبرنامه تون بنویسین: دانشجوهای ۶۹ در امتحان تقلب هم میکنن!!

شورای کلاس پس از چاپ این خبرنامه یک جلسه اضطراری تشکیل داد و من رو درست و حسابی محاکمه کرد و کلی اما و اگر جلوی پای من گذاشت.

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت |
این عکس در آذرماه ۱۳۷۱ و در آزمایشگاه بافت شناسی برداشته شده است.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |
فکر میکنم یکی از سخت ترین کارها عبارت است طرح تقاضای ارسال یک عکس دیجیتالی برای درج در سایت. حقیقتش دیگه کار به التماس کشیده ولی بازهم فایده ای نداره!

یه بار خدای نکرده فکر نکنید عکس دوستانی که در وبلاگ هست توسط خودشون ارسال شده. به جز خانم دکتر دهقانی بقیه عکسها رو خودم ازشون برداشتم و فکر میکنم زحمت سفر کردن و عکس برداشتن کمتر از چندین بار پیغام دادن باشه

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |

این تصویر رو خوب یادتون میاد: آخرین جلسه کلاس استاد بایبوردی. واقعا نام خانوادگی چند نفر رو میتوانید به خاطر بیاورید؟

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت |
دکتر حجازی که لبنان را خیلی دوست داشت همیشه یک جای هر کاری رو به لبنان و فلسطین پیوند میزد. از این دست کارهای دکتر رو چندین جا میتوان دید:

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت |
همیشه در هر کلاسی چند نفر پیدا میشوند که به جای گوش دادن به درس مشغول کشیدن نقاشی و یا کاریکاتور بقیه هستند. در کلاس ما هم یکی از افرادی که کشیدن قیافه بقیه بخشی از دوران تحصیلش حساب میشد آقای دکتر حجازی بود. البته از هر انگشت ایشان هنری میبارید که این فقط یکی از اونهاست!

حالا حدس میزنید این تصویر  متعلق به کدامیک از همکلاسی هاست؟

......امیدوارم اشتباه نکرده باشید........

...................................................

این تصویر دکتر رامین خدابنده لو است که اکنون در تهران ساکن است.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت |
۱۷/۳ ۷۱ کلاس آقای دکتر دشتی مثل خیلی کلاسهای دیگه یه عالمه غایب داشتیم. لیست حضور و غیاب حالا فقط به این درد میخوره که ببینیم اصلا ما چند نفریم و کی ها هستیم! مطمئن هستم اگر مسابقه بزارن که اسم همکلاسیهاتون رو بنویسین هیچکدوم نمیتونیم اسم همه رو به خاطر بیاریم مگر اینکه به یه لیست حضور و غیاب نگاه کنیم. فقط من نمیدونم که این لیست پیش من چکار میکنه!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت |
فکر میکنم ما پله های ترقی رو خیلی زود پشت سر گذاشته بودیم! چراکه خیلی زود از صفر مطلق به جایی رسیدیم که رو جلد جزوه هم اطلاعیه میدادیم. این یکی از نمونه هاش بود که فکر میکنم کار دکتر حجازی بود و یا دکتر مهدی تقوی:

 و اینهم پشت جلد:

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت |
شاید حالا دیدن یک چنین برگه ای مورد بی مهری بعضی از دوستان قرار بگیره اما واقعیت اینه که این مدل نظرخواهی نشون میده کسانی توی کلاس بودند که یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکردند حتی اگر ایده های توی ذهنشون  با واقعیت فاصله زیادی داشت. همین افکار و ایده ها بودند که به این مجموعه بها میدادند و کلاسمون رو از بقیه کلاسها متفاوت جدا میکردند. 

 گمان میکنم این نوشته کار آقای دکتر مهرداد محسنی باشه

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت |
اگر یادتون باشه سال ۷۱ سال برگزاری چندین مراسم بزرگ در دانشگاه بود که همه اش زیر سر همکلاسی های شما بود. حتما این دعوت نامه به دست شما هم رسید:

احمالا باید دست خط زیر دعوت نامه رو بشناسید. اگر اشتباه نکنم خط نستعلیق دعوت نامه توسط دکتر امیر ایزدی و دعوت به شام اون کار خود دکتر سید جلیل میرمحمدی است. در این مراسم که توسط بسیج دانشجویی دانشگاه برگزار شد دکتر ایروانی منش و من جزء کارگردانهای پشت صحنه بودیم اما کل داستان توسط دکتر میرمحمدی و دیگر همکلاسی ها سامان داده شده بود. اون روز با همه خوبیهاش یک کمی تلخ هم بود زیرا دکتر تقوی هنگامی که برای خرید گل به شهر رفته بود دچار سانحه رانندگی شد و ماشین دکتر میرمحمدی رو درست و حسابی چپ کرد! هنوز هزار بار خدا رو شکر میکنم که این مرد شریف صحیح و سالم برگشت و مراسم هم دچار هیچ خللی نشد. 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت |
از همه دوستان همکلاسی تقاضا میشود یک عکس دیجیتال از خود به همراه اطلاعات زیر را برای قرار دادن در صفحه خودشان به آدرس پست الکترونیک اینجانب ارسال کنند.

  • شماره نظام
  • تعداد فرزندان
  • سال تولد
  • محل تولد
  • وضعیت شغلی(در حال حاضر)
  • وضعیت تحصیلی
  • محل سکونت
  • آدرس پست الکترونیک
  • شماره تلفن همراه
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت |
چهارشنبه ۲۳اردیبهشت ماه ساعت ۹:۱۵ شب دوازده نفر از همکلاسی ها در خیابان فاطمی دور هم جمع شدند و نزدیک به دو ساعت با یکدیگر گپ زدند. هیچیک از دعوت شدگان نمیدانستند چه افرادی در این جلسه دوستانه حضور دارند و این خود به جذابیت میهمانی افزوده بود. دوازده سال دوری باعث شده بود افراد با تغییرات چهره یکدیگر ناآشنا باشند و با اولین نگاه قدری شوکه شوند!

حضار عبارت بودند از:

  1. دکتر سید مهدی مدرسی
  2. دکتر حسن لطفی
  3. دکتر حسن نجفی
  4. دکتر سعید تیموری
  5. دکتر شهاب شاه محمدی
  6. دکتر شروین شیبانی
  7. دکتر مسعود موسوی نسب
  8. دکتر محمد مسعودی
  9. دکتر مسعود مسعودی
  10. دکتر حمید جلالیان
  11. دکتر رضا افلاطونیان
  12. و خودم داریوش ذاکری

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت |
آقای دکتر سعید تیموری در رشته طب کار دانشگاه تهران قبول شدند. موفقیت و سربلندی ایشان را از خداوند بزرگ مسئلت داریم.
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM