تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد
فیلتر کردن عکسهای گوگل و خود سایت بلاگفا که وبلاگ ما نیز بر آن بنا شده ممکن است باعث گردد برخی از دوستان نتوانند برخی از عکسها را مشاهده کنند فلذا نه به کامپیوترهای خودشان ور بروند و نه به من بیگناه بد و بیراه بگویند
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت |

ساعت 9:30 شب جمعه 21 خرداد:  مهمانسرای دانشگاه علوم پزشکی

بنا بر دعوت آقای دکتر نجفی تعدادی از دوستان 69 برای این جلسه دعوت شده بودند که من نیز افتخار حضور در میانشان را داشتم. دو نفر را نشناختم: دکتر مجاهدی و دکتر حدادزاده!! این دو خیلی تغییر کرده بودند. البته چهره شان از دانشجو به استاد بدل شده بود و از آن رو آنها را نشناختم که هنوز دنبال چهره دانشجویی شان بودم. در جلسه جز یک عکاس مزاحم هیچ نقشی ایفا نکردم و از دیدن این دوستان قدیمی کلی لذت بردم. آنها مثل بچه هایی که اکنون سالها است در زندان اند به جمعی رسیده بودند که انگار میتوانند بدون واهمه از هیچ کسی مثل گذشته بلند بلند بخندند و هم را مسخره کنند و به یکدیگر متلک بگویند. واقعا حال کرده بودند و من از این احساسشان و از این خنده هایشان کیف کرده بودم. اگرچه موضوع جلسه جشن بود اما من در ورای آن فضایی را دیدم که باارزشتر از اصل موضوع بود. این جلسه در واقع بخشی از خود جشن بود. جلسه جدی بود و بسیار مفید و من از آن بسیار راضی بودم. همه حضار به اتفاق برگزاری مراسم را باور کردند و این مهمترین موفقیتش بود. ته دلشان این بود که 69 جماعت میبایست این مراسم را نیز به مانند قبلی هابه بهترین شکل ممکن برگزار کند. آغاز سخن با آقای دکتر میرمحمدی بود و موضوعات توسط آقای دکتر نجفی طرح گردید و دوستان هریک نظراتشان را عنوان کردند که امیدوارم دکتر نجفی توافقات را در سایت قرار دهد


مابقی تصاویر این جلسه را در آلبوم عکسها مشاهده بفرمایید


+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت |
یادم رفت تولد وبلاگمان را تبریک بگویم. چقدر زود یکسال گذشت!! ۲۲ اردیبهشت سالروز تولد وبلاگ ۶۹ بود که خودم هم آنرا فراموش کرده بودم. این وبلاگ مدتهاست برای من نقش یخچال خانه را بازی میکند. همچنانکه هر یک از ما روزی چندین بار به سراغ یخچال میرویم و میبینیم هیچ خوردنی جدیدی به آن اضافه نشده من نیز با وجود آنکه میدانم هیچ خبر جدیدی در آن نیست اما نمیتوانم چند بار به آن سر نزنم...

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |
۲۳ آذرماه ۱۳۷۱ کلاس ۶۹ بازهم دست بکار شد و مراسم روز زن را در دانشکده احمدآباد برپا داشت. اینک خاطره چندانی از آن روز در ذهن ندارم اما نگاه به این چهره ها مرا به آن زمان بازمیگرداند. شما هم خوب نگاه کنید و چهره ای آشنا را بشمارید.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت |

نمیدانم چطور شده بود مرا که دور از وادی شعر و ادب بودم را به انجمن فرهنگی و ادبی دانشگاه  خواندند. به هر حال هرچه که بود مثل همه کارهای بی حساب و کتاب دیگر مملکت این انجمن هنوز راه نیفتاده درصدد بر آمد یک شب شعر برگزار کند. آن روزها آنقدر به من سخت گذشت که هرگز فراموششان نمیکنم. چند عکس از آن مراسم را در آلبوم قرار داده ام که میتوانید آنها را ببینید. خاطرات آن روزها را به تدریج خواهم نگاشت اما خوب یادم هست که بزرگترین مشکل ما انجمن اسلامی بود که حاضر نبود هیچ ساختار دانشجویی دیگری را در دانشگاه به رسمیت بشناسد بخصوص آنکه چند دختر و پسر بخواهند بنشینند روبروی هم و نعوذ بالله شعر بخوانند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه چهارم خرداد 1389 و ساعت |

سال گذشته وقتی آقای دکتر نجفی گفت که بایست بیستمین سال ورودمان به دانشگاه را جشن بگیریم حسابی جا خوردم چراکه باورم نمیشد ۲۰ سال از آن زمان گذشته باشد. در طول این سالها بارها و بارها همکلاسیها برپایی چنین تجمعی را درخواست کرده اند و بنظر میرسد دیگر زمان این دیدار فرارسیده است. محل برنامه در یزد تعیین شده و جناب آقای دکتر نجفی به عنوان مدیر برنامه انجام کلیه هماهنگی ها را بر عهده دارند. در واقع بخش بزرگی از زحمات بر عهده دوستان یزدی و بخصوص بر عهده عزیزانمان از جمله جناب آقای دکتر میرمحمدی در دانشگاه است. خواهشمندم همه دوستان نظراتشان را یا در وبلاگ منعکس بفرمایند و یا طی تماس تلفنی آنها را به آقای دکتر نجفی منعکس نمایند.

زمان برنامه: عصر چهارشنبه و صبح تا ظهر پنجشنبه ۲۴ و ۲۵ شهریورماه

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت |

عبدالعلی زارع- حسین رحیمی نسب-علی صالحی- جواد وطنی-استاد تفضلی-سیدجلیل میرمحمدی

این اتاق را همه مان دوست داشتیم  و نیز بویی را که همیشه در آن به مشام میرسید. این بو بوی یار بود و بوی عشق. خداوند رحمت کند او را که همه وجودش را نثار دانشجویانش کرد.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت |

یادتون میاد پنجره کتابخانه دانشکده را که خانم بینهایت مهربان و دلسوزی پشت آن نشسته بود؟ خانم گلستان که محبتش در اوج بود این پنجره را به دوست داشتی ترین پنجره دانشکده تبدیل کرده بود

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت |

آیا این اتاق دلهره آور را بیاد میآورید؟ خانمها اعتراف کنن که کدومشون موقع امتحان شفاهی داخلی  پشت این در گریه کردن؟

روز معلم را در بخش قلب جشن گرفته بودیم و به بهترین اساتیدی که هرگز فراموششان نمیکنیم با ترس و لرز این روز را تبریک گفتیم. آن روز بیاد ماندنی دکتر لطفی زحمت تعارف کردن شیرینی دانمارکی را کشید. افسوس که دست روزگار جناب آقای دکتر متفکر را از ما جدا کرد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت |

جواد فرخی- داوود امینی- ضیاء الدین حجازی - ناصر ایروانی منش - احمد امرایی

اوج خوشبختی دوران دانشجویی ما در این خانه سپری شد. همان خانه ای که بلندگوی مسجد ملاباشی پنجره هایش را نشانه رفته بود. همه زندگی ما همین دو تا روفرشی بود که در زمستانها به علت سردی کف زمین آنقدر نمناک میشد که  وقتی اتو روی آن میگذاشتیم بخار از آن برمی خاست. شاهانه ترین غذای ما بادمجان بود  و همه جهیزیه مان همین چند کاسه و قابلمه. ما واقعا خوشبخت بودیم و این را با همه وجودمان حس میکردیم و از آن لذت میبردیم....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه سی ام فروردین 1389 و ساعت |

دو سال هر روز در این کوچه های زیبا و تنها گذر کردیم. مرغ و خروس و گاو گوسفندهای ده هم با قیافه هایمان آشنا شده بودند. سرمای زمستان و گرمای تابستان اگرچه طاقت فرسا بود اما گذر روزانه از این راه هرگز ما را خسته نکرد. (ناگفته نماند که دکتر امرایی هرگاه با دوچرخه من از این کوچه عبور میکرد به درون این جوی می افتاد و با غرغر فراوان و لعن و نفرین به همه جوی های دنیا و تیغهای روییده در آنها با خانه بازمیگشت!!)

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت |

آقای دکتر امامیان در نظر نگاشته شده شان درخواست تعمیم وبلاگ به سایر ورودیها را داشتند اما خبر ندارند که ما خود مدتها است به عجز افتاده و دستهایمان را به علامت تسلیم بالا برده ایم. از سر دوستی درآمدیم که بی فایده بود و به ناچار از سر تهدید برآمدیم! به جای عکس قدرقدرت ترین خانم کلاس عکس سیب گذاشتیم و فایده نکرد و به جای عکس یکی دیگر از آقایان کلاس عکس خربزه نهادیم و اثر نداشت....

بگذریم... برخی از ورودیهای پیش از ما و نیز پس از ما به اندازه ای در زندگی دانشگاهیمان حضور داشتند که هرگز نمیتوان از خود جدایشان کرد بویژه همه آنانی که در جوار دانشکده احمدآباد به یک خانواده گرم بدل شده بودند.

بیابانهای احمدآباد/ ۱۳۷۳/ از راست به چپ:

دکتر محمدحسن امامیان- دکتر ناصر ایروانی منش- دکتر سیروس وجدانیان- استاد منصور خسروی و فرزندانش

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت |
 

این بادگیر مسجد احمدآباد ملاباشی است که من و دیگر دوستان مدتها مهمانش بودیم و خانه ای در جوار این مسجد  اجاره کرده بودیم. بلندگویی را که ملاحظه میفرمایید مستقیما پنجره اتاق ما را نشانه رفته بود و روضه ها را به خورد ما میداد. یک روز که داوود از امام جماعت مسجد خواست صدای بلندگو را کم کنند یکی از نمازگزاران معترض شد که مادربزرگ من میخواهد زیر کرسی روضه حضرت ابوالفضل گوش کند!!!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 و ساعت |
 

لرها اگرچه در بزرگنمایی هر چیزی استادند اما اندر مدح زیباییهای سرزمینشان هرآنچه بگویند دور از واقعیت نگفته اند اما اگر روزی دکتر مصدق گولتان بزند که اینجا یکی از هزاران سبزه زار لرستان است مبادا گول بخورید که صحنه فوق همان ورودی دانشکده پزشکی خودمان در آن بیابان گرم است اما اینک نه از این گلها خبری هست و نه از این سبیلها!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 و ساعت |
یک روز صبح که به دانشگاه آمدیم با یک چاله بسیار عمیق در جلو نمازخانه مواجه شدیم که یک درخت را بلعیده بود. این چاله که به دنبال فرونشستن یک چاه قنات بوجود آمده بود چندین کامیون خاک برای دانشگاه خرج برداشت.  

قابل توجه مسئولان فنی دانشگاه:

اگر به عکس گوگل نگاهی بکنیم میبینیم که بر اساس پیش بینی مسیر قنات و فاصله چاهها میبایست در مسیر زرد رنگ چهار چاه وجود داشته باشد که اگر در گذشته فرنریخته است ممکن است خدانکرده کار دست کسی بدهد....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت |
فرا رسیدن نوروز را به همه دوستان تبریک عرض میکنم. امیدوارم که سال را به شادی آغاز کنید و با دل خوش به پایان برسانید.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت |

امروز در اداره با یک زوج جوان مواجه شدم که هر دو رزیدنت بودند. یکی داخلی و یکی رادیولوژی. خانم دکتر بسیار جوان به کانسر مبتلا بود و شکل قرار گرفتن روسری اش حکایت از عوارض شیمی درمانی داشت. اول به یاد خانم دکتر آیدا بهرامی افتادم که همسرش را به همین ترتیب از دست داد و آنگاه به حال خود و در کل پزشک جماعت تاسف خوردم که گمان میکنند بیماریهای دنیا متعلق به دیگران است...

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت |

یادتون هست وقتی خبرنامه انگلیسی 69 منتشر شد چه الم شنگه ای راه افتاد؟

انجمن اسلامی: ذاکری! بیا این رو برامون بخون ببینیم چی نوشتی!

دکتر کاظمینی: فعالیت های فوق برنامه میبایست هدفمند باشه.

دکتر رفعتی: تو خبرنامه تون بنویسین که بچه های 69 تو امتحان تقلب میکنن!

دخترها: در این خبرنامه به خانمها توهین شده در صورتیکه اونها اگر مجله نمیخونن نمره هاشون که بهتره!

ذوالفقاری: این کار باعث از بین رفتن زبان فارسی میشه!

..............

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت |
آن روزها در یزد یک دانشجوی مجرد  مجرم شناخته میشد و اگر چند تاشون (بخصوص از نوع شهرستانی)قرار بود یک جا جمع شده و خانه ای اجاره کنند صاحبخانه میبایست یا آدم خیلی پول دوستی میبود و یا خانه اش آنقدر داغون بود که کس دیگری آن را اجاره نمیکرد. خلاصه ما هم با کلی بدبختی خانه ای اجاره کردیم که اگر سر دانشجوهای امروزی را ببرند حاضر نیستند در آن زندگی کنند

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت |

من که همیشه دست و پا شکسته به کلاس میرفتم با وجود آنکه ژنتیک را پاس کرده بودم ۲ مرتبه در طی دو ترم دیگر سر کلاس ژنتیک آقای دکتر قیاسوند حاضر شدم. البته راستش را بخواهید هیچ یاد نگرفتم و جذابیتی که حقیر درس گریز را به این کلاس کشانید روش بسیار جذاب استادش بود. آنوقت دلم میسوخت که در شهرهای بزرگ انسانهای بزرگی را توان دید که در شهرهای کوچک نمیتوان

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت |
امروز روز خوبی بود. بالاخره پس زنگ زدن به بیش از ۳۰ شماره تلفن توانستم خانم دکتر معصومه داستانپور را در یک مرکز بهداشتی درمانی در شاهین شهر بیابم. البته او گم نشده بود بلکه این ما بودیم که در لاک پر مشگل زندگی خود فرورفته ایم و خود را در بی خبری از او نگاه داشته ایم. دانشجویانی که برای دوستانشان به هر شکلی مایه میگذاشتند اکنون حتی از سرنوشت همکلاسیشان نیز بیخبرند چه رسد به آنکه با او همدردی کرده باشند. او غم جانکاه از دست دادن همسرش را تحمل کرد و هیچ تسلیتی هم نشنید. یادمان باشد که همه ما در قبالش کوتاهی کرده ایم
+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت |

وقتی داشتیم از سرمای زمستان سرد سال 69 منجمد میشدیم، آقا وحید ذوالفقاری و پدر بزرگوارش با چند گالن نفت به دادمان رسیدند. این مهربانی شان خیلی چسبید و احساس فلک زدگی در یک شهر غریب را کمی از وجودمان زدود. با وجود آنکه هنوز ترم اول بودیم و توقعی وجود نداشت که بچه های یزدی با ما ارتباطی نزدیک برقرار کنند اما چند نفرشان از همان آغاز الفتی جاودانه را بنا نهادند.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت |

ترم اول آنهنگام که سرمای سوزناک کویر حالمون رو جا آورد فهمیدیم  نفت چیز خوبی است. آن وقتها نفت سهمیه ای بود و ما محروم از آن. در اتاقی که هر چهارطرفش در و پنجره فلزی داشت و دمای آن معادل دمای حیاط بود چهار کپه در چهارگوشه اتاق به چشم میخورد که جلوی هر توده یک کتاب پهن شده بود. هریک از هم اتاقی ها کل لحاف و تشکشان را روی خودشان انداخته بودند و مثل یک لاک پشت فقط سرشان را از یک روزنه بیرون میاوردند تا کتاب را ببینند. وقتی کارد به استخوان میرسید ورزش کردن بهترین راه گرم شدن بود....

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت |

دوستان ۶۹ گویا به بیماری برگزاری مراسم مبتلا شده بودند و هیچ مناسبتی را جا نمی گذاشتند. برای هرکاری هم آنقدر انرژی صرف میکردند که بهتر از آنها کسی قادر به انجامش نبود. از جمله اینها گردهمایی بسیج بود که اینک تنها برشور آن در اختیار من است.

 

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |

دوران دانشجویی پر بود از خواستگاری هایی که به هیج جا نمی رسید. بعضی از بچه ها متخصص این کار بودند و بعضی اصلا توی باغ تشریف نداشتند. هر وقت اوقات کسی تلخ بود و به اصطلاح دپرس تشریف داشت میفهمیدیم  سرش به سنگ خورده. دوران دانشجویی که تمام شد یکی از دوستان همکلاسی گفت  دوران دانشجویی تنها دوره ای از زندگی است که میتوان هر کاری را با کمترین ضرر انجام داد از جمله خواستگاری!

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت |
برد آزاد دانشکده داستان مفصلی داره که بایست دکتر جواد فرخی ازش یه رمان بنویسه. ورود دکتر فرخی و تفکر بلندش و فضای نیمه مناسبی که اون موقع بوجود اومده بود باعث شد برد آزاد انجمن اسلامی با مدیریت دکتر فرخی افتتاح بشه.  دکتر طرهانی که همه کاره انجمن حساب میشد با قدرتی که داشت راه افتتاح این برد رو باز کرد و بدین ترتیب الم شنگه جدیدی توی دانشگاه راه افتاد. برد تبدیل شد به زبون دانشجوهایی که نه هیچ راه دیگه ای برای ابراز عقایدشون وجود داشت و نه اصلا ابراز عقیده رو بلد بودن. برد آزاد اغاز راهی بود که به همه یاد میداد میشه حرف هم زد و میشه هر بار بهتر از قبل حرف زد. 

از اولین مطالبی که توی برد زده شد چرخه قربس(همون چرخه کربس خودمون) بود که توسط دکتر رامین خدابنده لو تهیه و توسط من بازنویسی شد. شاید دلیل به مضحکه گرفتن این چرخه اون همه اسم دور و درازی بود که حفظ کردنشون رو به کار حضرت فیل تبدیل میکرد. البته شاید حالا این چرخه و عباراتش خیلی بیمزه باشه ولی اون موقع برای ما که تونسته بودیم این چرخه لعنتی رو حسابی مسخره کنیم خیلی با مزه بود.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت |
من عاشق صنعت و بخصوص الکترونیک و کامپیوتر بودم. کامپیوتر اون موقع فقط مختص بچه پولدارها بود و من که جزء اونها نبودم با کتاب خوندن اطلاعات خودم رو در این حیطه کامل میکردم. وقتی میدیدم بچه هایی که دارن از دانشگاه بیرون میرن ولی معذرت میخوام یه قاز هم از کامپیوتر نمیدونن خیلی حرص میخوردم. یه همین جهت تصمیم گرفتم توی پاویون آقایون و خانمها و رزیدنتها سه تا اتاق مختص کامپیوتر جور کنم که بچه ها تو اوقات فراقتشون به این ابزار جدید ور برن و ترسشون بریزه!! مدیر بیمارستان رهنمون  اون موقع خیلی به من کمک کرد اما مشکل اصلی حالا خود کامپیوتر بود. نتیجه چندین جلسه با آقای دکتر وحیدی( معاونت پژوهشی وقت) و آقای دکتر بشارتی( ریاست وقت) این بود که بالاخره قرار شد یک دستگاه کامپیوتر خریداری بشه. اون کامپیوتر خریداری شد و یکراست به انبار منتقل شد و این داستان اونقدر طول کشید که درس من تموم شد......

 میدونم که خود این نامه دیگه لطفی نداره اما مهر و امضاهای روی نامه یاد آور کلی خاطره از رزیدنتها و بچه های اون موقع است!

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
وقتی قرار بود وارد دوره بالینی بشویم اداره آموزش برامون کارتهای سینه تهیه کرد که به هیچ وجه من الوجوه روی سینه بند نمیشد. از همه خنده دارتر سنجاق قفلی بزرگش بود که به درد لحاف میخورد تا کارت سینه. البته ما هم که کلا از نظم و انضباط بدمون میومد اشکالات اون رو بهونه میکردیم و هیچ وقت کارت رو روی جیب روپوشمون آویزون نمیکردیم. شاید هیچ وقت دوست نداشتیم بیمارانمون ما رو به چشم دانشجو -یعنی همون چیزی که بودیم- نگاه کنن 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
هیچ یادتون هست اولین خبرنامه کلاس چه بلم بشویی در دانشگاه راه انداخت؟ این ایده آقای دکتر تیموری بود و مطالب اون هم توسط خوشون نوشته شد. در زمانی که نشریه دانشجویی اصلا معنایی نداشت یک چنین اقدامی فراتر از سطح دانشگاهمون بود. زمانیکه این خبر نامه منتشر شد اولین مطلبی که ذهن خیلی ها رو درگیر کرد این بود که ممکنه خیلی چیزهای دیگه رو هم توی خبر نامه بنویسن. خلاصه چاپ اون تلنگری بود به همه روسا و همین محافظه کاری فضای اون موقع دانشگاه باعث شد موضوع خیلی مهمتر از اونی که بود  جلوه کنه.

یادم هست بعد از امتحان فیزیولوژی آقای دکتر رفعتی که خبرنامه رو خیلی جدی گرفته بود گفت که حتما تو خبرنامه تون بنویسین: دانشجوهای ۶۹ در امتحان تقلب هم میکنن!!

شورای کلاس پس از چاپ این خبرنامه یک جلسه اضطراری تشکیل داد و من رو درست و حسابی محاکمه کرد و کلی اما و اگر جلوی پای من گذاشت.

 

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت |
این عکس در آذرماه ۱۳۷۱ و در آزمایشگاه بافت شناسی برداشته شده است.

+ نوشته شده توسط دکتر داریوش ذاکری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM