تبليغاتX
فارغ التحصیلان پزشکی ورودی 69 یزد

شما برو شما برو شما برو

شما بايست !

دانشجو با تعجب : چرا ؟

استاد : شما از 7 گذشته بود كه وارد بخش شدي

دانشجو : اط اين در نميشد كه با هم بيائيم مجبور بوديم به صف بيائيم داخل !!!!

استاد : برو ترم ديگر بيا

دانشجو : اي .........................................................

( نميشود نوشت )

.

.

.

پايان ترم تابلو اعلانات بخش :

همكلاسي به دانشجوي 7 و 1 ثانيه : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ي ي ي ي ي ي ي ي ي بچه فقط تو 18 شدي 

دانشجو تا پايان ترم پايش را هم به بخش نگذاشته بود

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 و ساعت |

آي ميرناد پيدر منو درآووردي

(آهاي مهر نهاد پدر من رو در آوردي )

استاد ميگفت انگليش رو بهتر از زبان مادريش سخن ميگويد

بنده خدا تا استاد شده بود گير  دانشجوياني مثل 69 نيافتاده بود !!!

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 و ساعت |

سلام

داریوش ول کن نیست که گزارش برنامه ای که عکسهایش را گذاشته بنویسم تا همگان مطلع شوند ٬ پس بشنوید

وقتی با عجله میرفتیم برسیم سر قرار داريوش پیله کرده بود که وايسا اينجا يه عكس از تابلو مطب سرجمعي بندازم

من اما نایستادم نگران بودم يكي بياد ما نباشيم هرچند دلهره نيامدن 69 ايها بيشتر ازترس زود آمدن اين جماعتي بود كه هميشه غير قابل پيش بيني بودند !!

داريوش خيلي دلش ميخواست نيايد ! اما آمد با بي نظمي هميشگي كه نيم ساعتي من و خودش را معطل كرد و آخرش وقتي رسيديم سر قرار 69 ايهاي مقيم مركز !! دو نفري آمده بودند،  آنهم كساني كه احتمالش كمتر از همه بود ميرمحمدي و خلفي !

روز قبل از برنامه ، وقتي قرار و مدار برگزاري جلسه در مهمانسرا گذاشته شد و همه را خبر كرديم ، خبر دادند جلسه اي همزمان بناست آنجا تشكيل شود  بنده هاي خدا چاره نداشتند كه بروند اتاق بغل ، از بد شانسي ما ! همه اشان معاونين و روساي دانشكده ها بودند و حالا كه فهميده بودند قصه چيست خيالشان بابت آرامش مهمانسرا راحت  كه اينها كه سني ازشان گذشته لابد سنگين و رنگين و موقرند ! زهي خيال باطل ! كه با آمدن هر كدام از هم كلاسيها قيامتي از داد و بيداد و خنده برپا ميشد كه فكر كنم بيشتر از همه سيد را شرمنده كرد ! هيچكس هم به اشارتهاي چشم و ابرويش  توجهي نكرد !  شما تصور كنيد در جلسه اي امير ايزدي و جواد وطني باشند ، آرامش و سكوت  هم باشد كلا جلسه اتاق بغل به هم ريخت ، اساتيد اتاق بغل كه حالا خيلي فرق داشتند با قديمشان ، آمدند عرض ارادتي كردند و رفتند شايد بعضي از شما يادتان باشد !يكي از ايشان  ‌استادي بود كه آمده بود بهداشت سه درس بدهد ، یکی سئوال كرد بهورز را چگونه مينويسند و او از همه جهات و راست و وارونه نوشت تا همه به خوبي بفهمند !! آن شب  آنجا بود و آمد سلامي كرد و رفت ....بگذريم ....

بيست وسه چهار نفري دعوت شده بودند هدف هم برانداز كردن جماعت بود كه اگر نيامدند بي خيال برنامه تابستان شويم  كه دوستان هم ما را، هم خودشان را شرمنده كردند و سيد رياست هم بيشتر !! بيست نفري آمدند دو ساعتي هم نشيني طول كشيد ! تا بناي بر جمع بندي ميرسيد يكي وارد ميشد و همه چيز به شكل و قيافه و سر و كله و هيكل هم كلاسي ختم ميشد آخرش هم وقتي داشت همه چيز به خير و خوشي ميگذشت در عرض يك دقيقه جلسه به هم ريخت و عكس يادگاري و .....

با اين حال آنچه همه بر آن توافق كردند اينها بود كه اينجا مينويسم بقيه اش را قرار شد من و جواد وطني و داريوش ذاكري و ميرمحمدي با هر كدام از دوستان يزدي كه وقتش را داشتند مثل رضاي ابهت و رحيمي نسب هماهنگ كنيم داريوش هم پيگير هماهنگي غير يزديها باشد

راستي يادم رفت بگويم پس لرزه نبودن خانمها فردايش دامن ما را گرفت و در مقابل خانم دكتر صدقي عرق شرم بر جبين من كه به خدا ترسيدم در هياهوي شلوغ كاري 69 اي جماعت ، باز هم دلخوري  خانمها پيش بيايد ....

همه يك صدا پذيرفتند كه هزينه ها به عهده هم كلاسيها باشد هرچند يكي گفت برگه هاي بيمه اتان را بدهيد يك پرونده جراحي سرپائي برايتان ميسازم و خرجش را در مي آورم !!

برخي از هزينه ها خود به خود در مجموعه دانشگاه قابل صرفه جوئي بود اما شام و نهار و چاپ عكسها و كليپ 69 و .... هزينه هائي است كه چاره براي پرداخت آنها نيست بنا بر اين با اين حساب هر نفر 69 اي يكصد و پنجاه هزار تومان بايد از جيب مبارك بدهد براي اينكه يك وقت اشتباهي نشود يكصد و پنجاه هزار تومان همان يك ميليون و پانصد هزار ريال است كه براي دو روز برنامه و اين همه كاري كه قرار است بشود ( چه شود )  هيچ است !!

حسابي را اعلام خواهيم كرد و حسابدارش هم قرار شد جواد وطني باشد ،‌ قرار هم گذاشتيم كه ريز هزينه ها را در طي برنامه و آخر آن اعلام كند

برنامه خوابگاه و پذيرائي را هم همين آدمهاي كميته اجرائي پيگيري خواهند كرد عزيزاني كه از استانهاي ديگر بنا هست بيايند ، نحوه ورودشان را به يزد اعلام خواهند كرد تا اسباب رسيدنشان به برنامه فراهم شود

برنامه در دو بخش شب وو روز اجرا خواهد شد شب به هم نشيني در تالار چهل ستون دانشگاه در محل پرديس خواهد گذاشت (همانجا كه نزديك آخرين خوابگاه پسرها بود !!) صبح هم برنامه در دانشگاه احمد آباد كه حالا شده دانشكده بين الملل !! برنامه هم شامل همان نوع برنامه هائي است كه زمان دانشجوئي اجرا ميشد

يادم رفت بگويم تاريخ برنامه بيست و چهارم و بيست و پنجم شهريور

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 و ساعت |

استاد : نصف نمره امتحان شفاهي بخش مال حضور و غياب است

حسين : بيا بريم ببينيم چند جلسه غيبت داريم با حسابي كه استاد بهانه كرده فكر كنم اين بخش را بده كار شويم ....

.... بعد از (morning report) رفتيم دنبال رزيدنت سال يك ،  بنده خدا با دفتر حضور و غياب رفت پشت استيشن پرستاري

حسين از داخل يكي از اتاقها رزيدنت سال يك را به بهانه كمك در معاينه صدا زد و او هم با كلي باد در غب غب ! رفت كه به او دانش بياموزد پرستار هم حواسش به كار خود و تهيه دارو هاي (order ) بود ،

( اصلا فكر كنم اصل اين واژه از لرستان باشد كه دوستان لر هم كلاس ما وقتي يك نفرخرده فرمايش ميداد  به او ميگفتند يارو دارد  اورد ميدهد و .....)

 رزيدنت سال يك مسئول حضور و غياب بود و مسئول حفاظت از نصف نمره  ، دفتر حضور و غياب هم مثل تفنگ سربازي ، كه ميگويند ناموس سرباز است

...... امروز كاري پيش آمد كه مجبور شدم بروم سروقت جزوه و كتاب و مدارك قديمي ! ته يك كارتن پر از خاك و غبار! دفتر حضور و غياب بخش ... آنجا بود

به خير گذشت كه آن ترم كلي ازاعضاي كلاس به جرم بي مبالاتي رزيدنت سال يك از درس نيافتادند

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت |
سلام به همه آنها که این وبلاگ را میخوانند از هم کلاسی گرفته تا غیره ٬ آشنا و غریبه ٬ بزرگ و متوسط و بچه دار و خونه دار زنبیلتو بردار و بیار

القصه دوستان ما در ۶۹ بعضیشان اگر قیافه رفیق شفيق دوران تحصيل راببیند نمیشناسند حق هم دارند طفلکیها ! بعضیهایشان یک شاخ مو هم روی کله های مبارکشان نمانده آنها هم که مانده یک شبه !  نه ببخشید ده بیست ساله زمستانی شده  اينش بماند كه بنده به دليل معذوريتهاي فراوان كه اقلش بحث سن و سال است و مهمتر از آن ابتلا به اتهام تير نگاه ! نميتوانم تصوير  خانمها را به تصور شما بياورم

میگفتم : دوستان ما در ۶۹ امروز اصلا وقت ندارند با دیروز خودشان بنشينند خلوت کنند ببینند ای بابا ۲۰ سال گذشت مگر چقدر دیگر مانده ؟ سرجمع سن کلاس را هم بگیری ۳۰ سال!  خدا بدور یعنی سی سال دیگر ممکن است این وبلاگ عمر کند ؟ عمراً ! مگر اینکه مرام ۶۹ ایها همچنان پایدار بماند و انشاءالله نوادگان ۶۹ راه پر افتخار پدران و مادرانشان را ادامه دهند الغرض و بی غرض ! نوشتم كه سر درد دل شما باز شود وگرنه اگر بحث دل درد بود كه سرو کارمان میافتاد اول به ابراهیمی و جلالیان ودیگر برو بچ داخلی نهایتا کاری از دستشان بر نمی آمد میفرستادنمان پیش شروین و دیگر برو بچ جراحی آخرش هم امینی وبر وبچ روان یک انگ هم بهمان میچسباندند ! براي همين چشممان روشن و دندمان نرم خودمان باید از همان اول میفهمیدیم که رودل کردیم و باید جوشانده عناب میخوردیم  !

میگفتم :  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای ۶۹ ایها ما نمیدانیم کدامتان این مطالب را میخوانید هرروزی که  کنتور این وبلاگ شماره های زیادی را نشان میدهد ٬  هی پیش خودمان فکر میکنیم این داریوش ناقلا میخواهد سر ما را شیره بمالد و برای آنکه نطق ما کور نشود هی میرود داخل وبلاگ و میآید بیرون برای همین کنتور تند تند شماره میاندازد و بعدش اين داريوش ناقلا مرتب پیام میدهد  که خطرناکه حسن ! اگر ننویسی همین کور سوی امید که ۶۹ ایها  یک وقتی دور هم جمع شوند از دست میرود ! بنویس ! جان داريوش بنويس جان هركه دوست داري بنويس ! ببین چقدر با مرامند بازدیدشان رسیده به۱۱۵  نفر یعنی چند تا دیگه بیان تو همه کلاس اینجان ! حالا برای آینکه این توطئه را خنثی کنیم بهترين روش اين  است كه حضور سبز خود را( ببخشید اصلا منظور سیاسی ندارم شما حضور آبي و قرمز خودرا ) اعلام كنيد البته این پیشنهاد را به یک هم کلاسی که دادم پرسید یعنی چطوری نظر بدهیم ! با عذر خواهی از اینکه بنده لیاقت آموزش بزرگان را ندارم ! خودم که میخواهم نظر بدهم میروم قسمت نظرات یکبار کلید میکنم ٬ یک جعبه نظرات باز ميشود آنجا نظرم را مينويسم خواهشا براي تنوير افكار عمومي وقتي ميخواهيد دكمه ارسال را بزنيد خيلي پيامتان را خصوصي نكنيد ما اينجا اين حرفها را نداريم همه محرمند

حالا بقيه دل درد و هر دردي براي بعد   

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت |

نزديك بود سرسام بگيريم ! كلاس بيشتر از مفاهيم محو حركات او شده بود با آن قد بلند و صورتي كشيده مثل دونده هاي ماراتون سرش را پايين گرفته بود و هماهنگ با دستانش كه بالا و پائين ميرفت عرض كلاس را به سرعت راه ميرفت و يك ريز سخن ميگفت !

     هر چند يك بار هم تصاوير كج و معوج و نوشته اي را بر تخته سياه رسم ميكرد

      تازه آمده بود يزد به عنوان ضريب كا هيئت علمي

دكتر خوئي - استاد پاتو لوژي اهل مشهد  
+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت |

- لطفا ساكت

- خواهش ميكنم آرام باشيد

- تورا به خدا صبر كنيد تا من بخوانم

- سعيد لطفا روي وايت برد علامت بزن

- اول اسم كانديداها رابنويس

سعيد صدريان- حميد رضا جلاليان – مهدي تقوي  

.... اين اسامي ازصبح روي وايت برد نوشته بود با كلي تبليغات ... فلاني را من بزرگ كرده ام .... ( مادرش ) ....ما همه به فلاني راي ميدهيم (.....)

علامت بزن ......

سعيد صدريان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - راي سفيد- مهدي تقوي  - سعيد صدريان -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -  صدريان – مهدي تقوي  – راي سفيد -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - جلاليان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -راي سفيد -  .......

به تعداد دخترهاي كلاس اراء سفيد از صندوق درآمد

چرا ؟

اگر کلاس ما هم شورای نگهبان داشت این اتفاقات حتما نمی افتاد

یعنی چه که کاندیداد شب قبل از انتخابات برود خوابگاه برای تبلیغ و رای جمع کردن

چه معنی میدهد از ابزارهای تبلیغات غیر متعارف روی وایت برد کلاس صحبت کنند

اصلا مگر میشود کاندیدا قولی بدهد که در چارچوب وظایف و انتظاراتش نیست ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه سوم اسفند 1388 و ساعت |

گفت :‌ پسر! (خودتان قيافه يك آدم متعجب را تصور كنيد )  يك كلت بود  از اينا كه تهش خشاب ميخوره !  فقط زمان سربازي  براي آموزش ديده بودم !‌جاسازي شده بود لاي يك كتاب ، درست مثل فيلمهاي سينمايي !

وقتي تعريف ميكرد  چشمهايش شده بود مثل مريضهاي گريوزي ! باورش نميشد يك نفر هر روز يك كتاب دست بگيرد بيايد دانشگاه هيچ وقت هم لاي كتاب را باز نكند !

 فضوليش گل كرده بود وقتي نادر خواب بود رفته بود ببيند اين چه كتابي است !

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت |

صداي پيكور و تراكتور بهانه اي بود براي گوش ندادن حرفهاي اساتيدي كه مي آمدند و ميرفتند

سقف ساختمان روبروي پنجره كلاس 69 در ترم دوم به بعد به دليل آنكه عمله يادش رفته بود چقدر ماسه ببرد پشت بام ،‌ ريخته بود پائين !!!

حالا ما بايد تاوان بي مبالاتي آن عمله نادان !!! را پس ميداديم

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت |

 او: سلام حال شما خوبه

من : عليك سلام بد نيستم

او : ببخشيد يك سئوال داشتم

من : بفرمائيد بنده در خدمتم

او : اشكالي نداره من با خانومم تو دانشگاه قدم بزنيم و كنار هم باشيم ؟

من: نه !! چرا اين سئوال رو ميپرسي ؟

او :  هيچي ! گفتن انجمن اسلامي گير ميده و ما هم نگران بوديم نكنه اين كار از نظر شما خلاف باشه

من : حالا اينها كه گفتي چه ربطي به من داشت

او : مگه شما انجمني نيستي ؟!!

 ...... دانشجوي اهل ايران . مشغول درس در بوسني كه جنگ بالكان آنها را روانه ايران كرده بود نميدانم چرا سراغ من آ مده بود  ........
+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 و ساعت |

نزديك بود كل محتويات جمجمه هم كلاسيها از منفذهاي خروجي اعصاب كرانيال بزند بيرون ! خدا خودش رحم كرده که خلقت آدم جوري است كه جلو هركدام از اين منافذ عضوي محكم چسبيده است  تنها منفذي كه احتمال انفجار مغزي از آن ميرفت گوشهاي هم كلاسيها بود كه اندك اندك دستها به جانب آن روان شده بود تا از اين اتفاق جلوگيري كند

عرض تسليت در مرام 69 يعني مايه گذاشتن از همه چيز ! وقتي دوست عزيزمان شروين شيباني به سوگ پدر نشست ٬ اركستر لرستان به همت اهالي لرستان براي اجراي برنامه اي ميهمان دانشگاه بود ! فرصت هم نبود براي اداي احترام بروند مجلس ترحيم ! براي همين فرصت را غنيمت شمردند و همه اشان با طبل و سنج و شيپور و ...... آمدند كلاس طبقه دوم ٬ آنقدر كه خدا خواست و ساختمان قديمي تر از آن بود كه سقفش به راحتي فرو بريزد

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 و ساعت |

در حاليكه صداي خند ه هايشان سالن را پر كرده بود ، كشان كشان او را به داخل راهرو طبقه همكف كنار اتاق استاد بهشتي تبار رو بروي برد آزاد دانشگاه ميبردند تا تصوير طنز مرد چاق و گنده كنار اتوبوس عقاب را با شيشه شكسته به او نشان دهند  كه در غبار بالاي سرش نوشته بود :  خسارتش را بايد داشجويان بدهند

بنده خدا با آن هيكل گنده و سر كم مو صورتش هر لحضه به رنگي در مي آمد سرخ و سياه و ...

 شايد اگر اين روز را پيش بيني كرده بود جرات جسارت به دانشجويان را پيدا نميكرد

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت |

 يك بارهمراه  بچه هاي 69 رفته بود كوه ، خودماني بودن حضرات همكلاسي كه خيليهايشان سنشان از استاد بيشتر بود او را بد جور جو گير كرده بود و ارادت پيدا كرده بود به 69 !  خصوصا به رضا سرجمعي

: من آرزو دارم يك بار هم شده امتحان را بدون ناظر برگزار كنيم با تعهدي كه از شما سراغ دارم و ارادتي كه به شما عزيزان پيدا كرده ام ميخواهم آرزوي ديرينه خود را عملي كنم و امتحاني برگزار كنم كه ناظر و حاضر خود شما باشيد تصميم را هم به خود شما وا ميگذارم

 بعد از انتراكت ( يك لغت فرنگي زشت و دو ست داشتني ) تصميم خود را بگوئيد

بعد از استراحت سرجمعي با شرمندگي اعلام كرد : نميشود !

 يعني هيچ كس تعهد نداد !!

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت |

رديف دوم كنار ديوار كز كرده بود روي صندلي كلاس  ! دو سه روزي بود با هيچ كس صحبت نميكرد بد جوري به آرمان بزرگ 69 خيانت كرده بود ! باورش نميشد اينطوري بشه ، اما وقتي نمره صفر وارد كارنامه همه شد پي برد كه نبايد ميرفته سر امتحاني كه همه دانشجويان كلاس هم قسم شده اند و آنرا تحريم كرده اند ! اصلا آموزش چه حقي داشت كه امتحان خون كه 69 اراده كرده بود عقب بيافتد را سر وقت برگزار كند ؟ (هرچند امتحان يك بار خودش عقب افتاده بود ) برخلاف او ، هم خونه ايش ككش هم نميگزيد. آرمان و غير آن هم سرش نميشد

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت |

 

آقا دوچرخه ات را دوازده هزار تومن ميخريم !! تو هم كه يازده هزار تومن بيشتر پول نداده اي اصلا نميخواهد پول خريدش را بدهي هزار تومان به تو ميدهيم سهميه دوچرخه ات مال ما

مثلا دانشگاه آمده بود به دانشجويان پسر براي اياب و ذهاب داخل شهر كمك كند ! البته بي تاثير هم نبود چند نفري توانستند با كلي رايزني از بچه يزديهاي اهل حساب وكتاب و همكلاسيهاي غير يزدي چند دوچرخه جفت و جور كنند و يك معامله شيرين! و آخرش از هر دوچرخه 4 يا 5 هزار تومني كاسبي كنند

براي دانشجوي در غربت همين هم غنيمتي است

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت |

به همه شما تبريك ميگويم و اميدوارم نيكبخت باشيد! انگشت اشاره را به منتها اليه سمت راست سالن نشانه رفت و گفت : آن گوشه هم ليلي ومجنون نشسته اند !راستي چرا بقيه شما خانمهايتان را نياورده ايد؟ اشاره استاد ميرغني زاده به ايرواني منش بود و همسرش كه گوشه سالن نشسته بودند 

 در اين جشن ازدواج 69 بعد تابستان 72 فقط آنها مجردي نيامده بودند

دامادها وفائي نسب – فرخي – نجفي – ایروانی منش ( داماد ۶۹) – شامحمدي – وطني - .. بدون همسران !

ماندگارترین بخش برنامه پذیرائی بود و جلو سالن میزی پر از شیرینی و میوه و ... با یک دلیل مشخص! مسئول پذیرائی از لرستان بود

 تابستانها فرصت خوبي بود براي همه كار حتي ازدواج  

عکسهای مراسم  

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت |

بنده خدا دخترك دانشجو را با چشمهاي گريان روانه كرده بود سروقت تنهائي خودش !! آخر يك نفر نبود به اين دخترک بگويد قبل از اینکه با پسرک موبور کلاس ما سخنی بگوید برود پرس و جويي ! سئوالي ! از هم كلاسيها ! از هم خانه ايهاش كه همين نزديك دانشگاه خانه گرفته بودند  ! صاف رفته بود به پسرك  موبور  كلاس ما اظهار علاقه كرده بود ! باورش نميشد يك نفر جوابش دهد كه

!!من از اين قرتي بازيها خوشم نمي آيد !!

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت |

....... چندان تناوري و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل مي افتد

نزديك بود از سكوي جلو كلاس بيافتد پائين ! بي اختيار و ناگهان همه كلاس  به سمت جلو نيم خيز شدند وقتي نگاهش از آسمان بالاي سرش كه سقفي بيشتر نبود و به آن اشاره ميكرد با قدمي به جلو،  ناگهان به زير آمد!

....  واقعا نزديك بود كلاه خيال از سرش سقوط كند

و با دستانش درختي را تصوير كرد ....

هيچ شاخه اي نيست

كه شكوفه سرخ ندارد

و اگر ندارد

شاخه نيست

هيزمي است ناروا بر درخت مانده

بي شك با همه اساتيد فرق داشت و تا كنون هم مثلش را تجربه نكرده ايم زيركانه خود را فرزند آخوند ميخواند و ما آخرش نفهميديم اين براي او افتخار است يا موضوعي براي آنكه نكته هاي نغز اعتراض محترمانه خود را بيان كند . هنوز مجرد بود و به قد و بالايش نميخورد  از درس او فقط خاطرات استادش مانده و fc كه دو شاخه بود هم كلاسيها كلي تلاش كردند كه به عقد يك استاد درآورندش و حريف نشدند مدتي پيش او را با پسرش كه بسيار هم مودب بود در امام زاده عبدالله بافق ديدم بر سر خاك پدرش رفتيم كه از اهالي علم بود و عمويش كه روزگاري بافق بود و مير غني زاده  و حاجي قنبر پاسدار با آن ريش بلند و معروفش ( اين تكه اش را گذاشتم براي يزديهايي كه او را ميشناسند )  

پايان سخن

پايان من است

تو انتها نداري...

 

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت |

 

سلام داوود سلام داريوش سلام . . .. .

معلوم بود سلامش بوي طمع دارد ! اندكي كه از ايستادنش گذشت

گفت : ميخواهم پنج شنبه شب در خانه امان دعاي كميل بخوانم همه شما و كلاس و بقيه را دعوت كنم

گفتيم: خوب است و ما هم كمكت ميكنيم خنده بر لبانش نشست و تشكري

 گفت:  با اين حساب اسباب پذيرايي را آماده ميكنم ميماند شام كه بايد فكر اساسي كنم ! به نظر شما خوب است از رئيس دانشكده  كمك بخواهيم  ؟

گفتيم:  بد نيست

گفت: رفته ام و صحبت كرده ام نظرش اينست كه مصالح از شما پخت از ما

احمد با چشمان پر از تعجب گفت :  به ما چه تو ميخواهي شام بدهي !

گفت : اما من فكرش را كرده ام قرار شد برنامه سلف را عوض كنند و براي پنج شنبه به جاي دو شنبه مرغ بپزند شما ژتونهايتان را بدهيد مرغهايش را ميدهيم آشپزخانه برايمان يك چلو مرغ اساسي بپزد

مجبور شديم براي پنج شنبه شب دعاي كميل در خانه علي صالحي ژتون بخريم و خيرات كنيم

همه دخترهاي كلاس را هم دعوت كرده بود دعا

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت |

اين دكه از اون دكه ها نيست اينجا نمره خيرات نميكنند بايد درس بخوانيد

از پشت ميز در حاليكه كتاب چند صد صفحه ايش را كه ريز ريز به لاتين نوشته بود و پر بود از خط و زاويه و كسر وفرمول در مقابل داشت از بالاي عينك ته استكاني در حاليكه بوي كاپتان بلاكش سالن را پر كرده بود و با یک دست پيپش را نگه داشته بود به شاگردان زرنگ 69 كه براي طلب نمره دورش را گرفته بودند اين گونه ميگفت !   اما  آخرش نفهميديم آن همه سواد واقعا لازم بود براي تدريس دو واحد درس كه از كل مطالبش فقط اشعه ايكس نرم به يادمان مانده !  آنهم به لطف مسعودي پيرمرد كلاس كه يك گنجشك زبان بسته را گذاشت داخل دستگاه كه اسكلتش را ببينيم؟!

وقتي نمره ها بر تارك  برد درخشيد بيشتر به او ارادت پيدا كرديم ! همه را برده بود روي نمودار و تنها درسي كه آن ترم هيچكس از آن نيافتاد درس سخت فيزيك پزشكي بود

براي سلامتيش دعا كنيد كه بستري است

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت |

بسم الله الرحمن الرحيم
بِاسْمِ اللّهِ الَّذِي لا أَرجو إِلاّ فَضْلَهُ، وَلا أَخْشى إِلاّ عَدْلَهُ، وَلا أَعْتَمِدُ إِلاّ قَوْلَهُ، وَلا أُمْسِكُ إِلاّ بِحَبْلِهِ، بِكَ أَسْتَجِيرُ ياذا العَفْوِ وَالرِّضْوانِ مِنَ الظُّلْمِ وَالعُدْوانِ، .............

 برادران عزيز ( منظور او دانشجويان كلاس 69 بود ) اين ها چه بود كه من خواندم

رضاي ابهت ! بچه درس خون كلاس كه ضيا شاخ در آورده بود وقتي شنيده بود دو بار آناتومي را در تابستان دوره كرده جواب داد دعاي روز يك شنبه . و درست گفت

اما برادران عزيز ! (يادم رفت بنويسم آنروز هيچ خواهري آنجا نبود كه همينش اول باعث تعجب بود )ميدانيد كه دانشگاه محل علم است و تحصيل و ........... خواهران شما( منظور او دخترهاي هم كلاسي بود )  شاكيند از تير نگاهي كه بر جانب ايشان رها ميشود

همهمه بر پا شد در كلاس  و ناگهان اعتراض كه اين چه حرفي است و اين چه سخني است همه بر هم گمان بد خواهند برد اينجا دانشگاه است و شما حق نداريد اين حرفها را بيان كنيد تير نگاه كدام است و ما بناست كه سالها كنار هم درس بخوانيم و اينحرفها چيست كه شما ميزنيد و . . .  

بعدها كه بيشتر با دكتر شريفي مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه ورودي 67 از گيلان كه بلافاصله ترم بعد جايش را داد سيد مير محمدي آشنا شدم به روحيات لطيف و مخلصانه اش بيشتر پي بردم بنده خدا به اعتراض هم كلاسيهاي دختر كه پسرهاي كلاس چشم چرانند خواسته بود مثلا ارشادي كند كه كلا بدتر شد ..... 

عجب كلاسي بود . . . .. .

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت |

صداي فرود امدن جزوه بر سر همكلاسي جلويي همه را به بهت و سكوت برد !‌

ض -اگر تو كلاس بيو شيمي هم بودي حرف ميزدي ؟؟

بيشتر از هم كلاسي ها استاد ! هاج و واج كه اين چه حركتي بود كه اين بچه از خود بروز داد ؟

اجنه هم احتمال اين اتفاق را در كلاس ! برابر اتفاقي از جنس بروز جنگ جهاني دوم ميدانستند ، وقتي كه هم كلاسي جلويي  به خود آمد با همان  نگا ه كه تعجب از آن ميريخت جوابش داد

ش - آره تو كلاس بيوشيمي هم حرف ميزنم به شما چه ربطي دارد ؟

ض - به من چه ربطي دارد ؟ بعد از كلاس حاليت ميكنم !!

ش- باشه بعد كلاس منتظريم حاليمان كني

بعد كلاس از قرار معلوم هردو فراموش كرده بودند چه شده حالا چرا من اين خاطره را يادم آمد خدا ميداند

+ نوشته شده توسط دکتر حسن نجفی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM